گزیده شمس دین ای از نهیبت


شده حال بداندیشان مشوش

کشیده بر سرت تأیید سایه


فگنده بر درت اقبال مفرش

بدست باس تو چون موم آهن


بپیش خشم تو چون آب آتش

شده منقاد تو ایام توسن


شده مامور تو گردون سرکش

چو تو تیر و کمان گیری بهیجا


ثنا گوی تو گردد جان آرش

چو در علم آبی و دانش نمایی


شوندت بنده صدر چاچ و اخفش

ز خون دیده وز خم تپانچه


شده روی بداندیشت منقش

همیشه تا بگیتی عاشقان را


شود عیش از وصال دلبران خوش

تو بادی بابت دلبر بشادی


بپیش تو زمانه دست در کش

پر از تیر جفای چرخ جافی


دل بدخواه جاه تو چو ترکش